خواف و نشتیفان: سرزمین دوتار، طوفان و آسبادها
خواف و نشتیفان: سرزمین دوتار، طوفان و آسبادها
- اقامتگاه بوم گردی پوریعقوب
- 08 خرداد 1397
- اخبار
- 0 دیدگاه

عکس از :ابراهیم نمازی
نویسنده: سهیل سرگلزایی- سفرپیشه و عکاس
همیشه به عنوان یک موسیقی دوست و نوازنده، که بزرگ شدهی مشهد هستم، اسم استاد عثمان محمدپرست رو شنیده بودم. عثمان خوافی! نوازندهی چیره دست دوتار جنوب خراسان که به قول خودش دوتار رو زنده کرده. مردی که بدون هیچ آموزشی دوتار رو یاد گرفته و حتی مقامی به اسم عثمان به دوتار اضافه کرده. اسفند ماه بود که عزمم رو جزم کردم که برم و ببینمشون. از دوستی در مشهد سراغ ایشون رو گرفتم و او بهم پیشنهاد کرد که به نشتیفان، روستایی در پنج کیلومتری خواف برم، شب رو در بومگردی پوریعقوب نشتیفان بگذرونم، آسبادهای نشتیفان رو ببینم و بعد به دیدار استاد در خواف برم. صبح زود از مشهد حرکت کردم به سمت نشتیفان و نزدیک ساعت ۱۲ ظهر بود که رسیدم به بومگردی پوریعقوب. یه بومگردی کاه گلی و سنتی با پردههای دستدوز، ظروف سفالی که مهموننوازی و صمیمیتیاش از یک اعتقاد قلبی نشأت میگرفت نه یک بازاریابی مشتری مدارانه! واسمون خورشت بادمجون درست کرده بودن با سبزی، دوغ و ماست محلی که حسابی چسبید و آمادهام کرد برای عکاسی از آسبادهای معروف نشتیفان. آسبادهای نشتیفان در واقع همون آسیاب بادیه که از خشت و گل و چوب ساخته شده و برای آسیاب کردن گندم استفاده میشده. آسبادهای نشتیفان از قدیمیترین آسیاب بادیهای دنیاست که ساختشون رو بعضی منابع به دورهی پیش از حملهی اعراب به ایران و بعضی حتی به ۱۷۰۰ سال قبل از میلاد مسیح نسبت میدن! آسبادها دقیقا روبهروی بومگردی بود. از بومگردی که اومدم بیرون و اون عظمت رو مقابلم دیدم اشتیاق وجودم رو گرفت! از بین کوچههای گلی با درهای قدیمی و بچههای خاکی که مشغول توپ بازی با توپ پلاستیکی چهار لایه بودن گذشتم و به آسبادها رسیدم. دیدن قسمتی از تاریخ با اون عظمت نفس رو تو سینه حبس میکنه. همینطور که عکس میگرفتم و مشغول چرخیدن اطراف آسبادها بودم سر از گورستانی در آوردم که از آسبادها هم برام جذابتر بود! سنگ قبرهایی از دورههای مختلف تاریخی. از ۱۲۷۲ که صد و دو سال قبل از تولد خودمه تا قبرهایی مربوط به نوادگان اشکانیان بود! اما در وسط گورستان سه تا مقبره توجهم رو جلب کرد. مقبرههای بزرگی که روشون قلوه سنگهای درشتی چیده شده بود که دور بعضیاشون پارچه و روبان پیچیده شده بود ! کاملا مشخص بود این مقبرهها براشون مقدسه. شروع کردم پرسوجو راجع به مقبرهها و پارچههایی که دور سنگها بسته شده. از توضیحات مرد مکانیکی که مغازهاش نزدیک آسبادیها و باهام حسابی رفیق شده بود فهمیدم که مردم اهل تسنن نشتیفان اعتقاد به انسانهای مقدسی دارن به اسم «پیر بزرگوار» که در واقع شباهتهایی به امامزادههای شیعیان دارن و معتقدن خداوند گوشت اونها رو بر خاک حرام کرده و اگر نبش قبر کنن بدنهاشون کاملا سالمه. به صورت یک سنت برای حاجت گرفتن ازشون، دور یک سنگ روبان یا پارچه میبندن و اون سنگ رو روی قبر پیر قرار میدن که صحنهی جالب و رنگارنگی ایجاد میکنه. یک عالمه سنگ با پارچههای رنگانگ روی هم جمع میشن و یک مقبرهی بزرگ تشکیل میدن. قبل از اومدن به نشتیفان راجع به یه پناهگاه زیر زمینیام شنیده بودم. وقتی رسیدم بومگردی راجع بهش پرسیدم. دو تا پسر بچهی کوچولو و پر جنب و جوش رو باهام فرستادن که من رو به اون پناهگاه ببرن. وسط روستا به یه دریچه رسیدیم که درش قفل بود. از محلیها کلیدش رو گرفتیم و رفتیم پایین. فهمیدم تو دههی شصت شمسی، عدهای از مردمه روستای نشتیفان، موقع کندن زمین برای ساختمانسازی، تونلها و خونههایی رو زیر زمین پیدا میکنن. داستانهایی بین مردم پخش میشه از خونههایی که زیر زمین هستند. سال ۹۲ حفاریهایی برای پیدا کردن خونهها شروع میشه و متوجه میشن پناهگاههایی زیر نشتیفان وجود داره که بر میگرده به دوران حملهی مغول به ایران. رفتن توی این پناهگاهها واسه خود من تجربهی عجیبی بود. تونلهای نمدار و تاریک، تقریبا ۱۰ متر زیر زمین که توی دیوارههاش خونههایی حفر شده! وقتی از پناهگاه اومدم بیرون از رطوبت و عرق خیس خیس بودم. تا شب با دو تا راهنمای کوچولوم تو نشتیفان گشتیم و شب هم یکی از دوتار نوازهای نشتیفان رو گیر آوردیم و کنار آتیش از سوز دوتار خراسونی سوختیم. در ایران، دوتار به دوتار شمال خراسان، جنوب خراسان، دوتار ترکمن و دوتار مازندران تقسیم میشه، اما دو تار جنوب خراسان به دلیل خشکی و گرما اقلیم و قرار گرفتن جنوب خراسان در مسیر حملههای متعدد و تاخت و تاز دشمنان و همچنین زلزلههای ویرانگر همیشه سوز و گداز منحصر به فردی داشته. فردا صبح که بیدار شدیم دوستی از خواف اومد که ما رو به منزل استاد عثمان ببره.
تصمیم گرفتم برای آخرین بار به آسبادها برم و اتفاق جالبی افتاد. با پیرمردی مواجه شدیم که مسوول آسیاب کردن گندم در آسبادیها بود. داشتم از آسیابای بادی عکاسی میکردم که صدامون کرد. وقتی بهش رسیدیم دست دوستم رو گرفت و با خودش برد. نزدیک بیست دقیقه به محمد دستور ژست گرفتن میداد و به من دستور عکس گرفتن. میگفت «تو اینجا وایسا» بعد به من دستور میداد «بگیر»… دست آخرم گفت صاحب این آسیابا اول منم؛ بعدشم یک خانومی در فرانسه! با یکم سماجت، تحقیق به عمل اومد که سال گذشته یک خانوم توریست از منطقه دیدن میکردن و حاج آقا دامن از کف دادن و عاشق شدن. همونطور که به ما دستور عکاسی میداد به خانوم فرانسوی هم دستور گفتن «اشهد» رو داده بود و معتقد بود خانوم رو مسلمونم کرده. خلاصه میراث فرهنگی بدونه و آگاه باشه که الان آسیاب بادیهای نشتیفان خاک فرانسه محسوب میشن! بالاخره ساعت نزدیک یازده بود که به سمت خواف حرکت کردیم. با استاد تماس گرفتن و ایشون فرمودن که در خونهشون بازه و منتظر ما هستن. قبل از اینکه برم خدمتشون فقط برام یه استاد موسیقی و نوازنده بودن، اما تو ده دقیقهی اول چنان جذبشون شدم که برای خودم باورکردنی نبود. دلیل این جذابیت هم چیزی به جز صداقت و یکروییشان نبود. مردی بدون مرز و بدون ترس. مردی که هیچ موقع برای ساز زدن پول نگرفته، اما بانی ساخت و بازسازی نهصد مدرسه شده. میگفت ما ایرانیها پیش خودمون قیافه میگیریم و فکر میکنیم کسی هستیم، ولی به هر جا باد میره چنگ میندازیم. هر کی رو قبول نداریم هم بهش میگیم: «نوکرتم، صاحب اختیارمی!» میگفت پدر و مادر نفرینم میکردن که دوتار میزنم و میگفتن این بچه به کی رفته که «دُهُلی» شده؟! میگفت من نهصد مدرسهرو به وسیلهی همین دو تار احیا کردم وای به حال اینکه شیش تا سیم داشت! من رو آقای خوشخنده صدا میکرد و دوستم رو سیبیلی جان! همین که از پیششون اومدم دلم براشون تنگ شد. از دیدن انسانی ناب خوشحال بودم و سرخوش، اما احساس تاسف هم درگیرم کرده بود. تاسف از جایی که مردای بزرگ دیده نمیشن. از جایی که آدمای بزرگ، دردمند و گلهمندند. از اینجا که هنر محکوم به حرام بودن و هنرمند متهم به بیبند و باریه. سفر به خراسان و خواف رو به شدت توصیه میکنم. در مناطق خشک و کویری فرهنگها و مردمان ناب و زلالی رو میتونین پیدا کنید.
https://puryaghubecolodge.ir/Blog/s/11
دیدگاه کاربران (0)